نقاشی، منطق خشونت و دلوز

تهمینه تومیریس

خشونت در ما سیستمی از بدن های اشفته، پریشان، گریزان از رویارویی با اینه و مطلقا ماشین متروکی ساخته بود که برای ویرا نی این ماشین فقط به قدرت نیاز بود

من و فوکو

ابتدا مایلم نظر شخصی خودم را در مورد هنر بگویم و پس از ان خیلی مختصر پل ارتباطی میان نقا یش و نظریه ریزوم را به شما نشان دهم هنر یک جهان موازی با جهان ماست، شامل تمامی عناصر و امکانات، محرومیت ها و قابلیت ها یی که جهان ما دارد. توسعه، اقتصاد، جنگ، پیشرفت، انسان شناسی، مدیریت بحران، تاریخ، انقراض و ازدیاد و هر انچه که در جهان ما به بزرگی یافت میشود یا نایاب است.
هنر، این جهان موازی جهان گفتمان های پنهان است. هنر فارغ از انچیر است که ویتگنشتاین انرا بازی زبانی مینامد. هنر ذات ندارد و سرچشمه هم نیست اما نشان گر است و کاربردی. هنر خودش جهان بازی هاست. بسیاری از اهرم های بازی در جهان ما حول قدرت و خشونت میچرخند و هنر روایت گر آن است.من قبل از اشنا یی با ژیل دلوز فوکو را کشف کرده بودم، جهانی که فوکو از ان حرف میزند، جهان خشونت و قدرت برای من مثل یک جام بلورین بود که هیچ زشتی ای در زیبا یی ان پنهان نمیماند. فوکو قدرت را در واقعی ترین شکل خودش تعریف میکند. میگوید: قدرت نسبتی از نیروهاست، یا به عبارت بهتر هر نسبتی از نیروها یک نسبت قدرت است. نیرو ابژه و سوژه ای غیر از خود ندارد. خشونت ملازم قدرت است اما سازنده ان نیست. پس خشونت وجود دارد زیرا نیروی ان بالقوه در جهان ما، در ضمیر ما و در جسم ما نهفته است. خشونت شکل ابژه ها را تغیر میدهد اگر چه میتوانم بگویم که فقط شکل نیست که تغیر میکند، خشونت درون ابژه را ویران میکند. اما قدرتی که سرکوب گر نیست این نیرو را دارد که ویران کند)ویرانی به مفهوم برهم زدن نظم قبلی و ایجاد شکلی جدید(، اغوا کند، تحریک کند و از نو خلق کند، چیزی نیست مگر هنر نقا یش بخشی از این جهان بیکران است. قدرت و خشونت دو سوژه اصلی کارهای من در سال های گذشته بودند. من به عنوان یک زن، به دنبال قدرت بودم، قدرتی که من سراغش را میگرفتم توسط دیگری تصاحب شده بود و دیگری با قدرتی که از من سلب کرده بود اعمال خشونت میکرد. دیگری برای من جامعه بود، سنت های جامعه، قوانین زن ستیزانه جامعه و جامعه ای که از هنر گریزان بود. هنر این ابزار قدرتمند، این جادوگر فتنه گر و مادر اغواگر، هیولایی بود بر فراز شهری که دیوارهای بلندش نمیتوانستند هنوز هم در برابرش تاب بیاورند. در ان شهر، در ان زمین هنر، سلاح بود تا به واسطه این منبع قدرت، قدرت از دست رفته مان را باز یابیم و قدرت سرکوبگر را به پستوهای تاریک خانه هایشان پس برانیم. اما سانسور میکردند، خوار میکردند، محدودیت وضع میکردند و هنرمند را زندانی.
ما خشونت را اینگونه اموختیم. من انچه در کتاب ها از فوکو میخواندم در جامعه از بر میشدم. زمان نسبتا طولانی گذشت تا بروم دنبال منطق خشونت و ژیل دلوز را دیرتر شناختم. ژیل دلوز خشونت را در بدن بدون اندام، در منطق احساس، در هزار فلات با یک ماشین جنگی به من اموزاند. خشونت در من بود چون بدنم را شکل داده بود. خشونت قرن ها بود که مرا از اندام هایم محروم کرده بود. خشونت ازمن بدنی بدون اندام ساخته بود و من تمامی گفته های دلوز را یی انکه زحمتی برایم باشد میفهمیدم. من زنی بودم که به دنبال قدرت بود و نقا شی را در دست داشت و فقط میبایست کمی بیشتر از خشونت ان
هم از دید فلسفی میدانست. ژیل دلوز خدای من شده بود وقتی میدیدم چگونه منطق و بیان اش برهنه است یی انکه مرا به تشویش اندازد از سواد اندکم در حوزه فلسفه. فوکو و دلوز حالا همان دو اهرم قدرت و خشونت بودند. کلام هر دو و منطق هر دو یگ است. خشونت که فوکو از ان سخن میگوید خشونتی است که از بیرون اعمال میشود و خشونتی که دلوز از منطق ان سخن میزند خشونت درونی است. خشونت پنهان در بدن مان، در اندام ها در سیستم عصب و ذهن ما.
خشونت در ما سیستمی از بدن های اشفته، پریشان، گریزان از رویارویی با اینه و مطلقا ماشین متروکی ساخته بود که برای ویرا نی این ماشین فقط به قدرت نیاز بود. بنابراین، هنر این سلاح قدرتمند می امد تا یگ از ملازم های خودش را ویران کند اما به شکلی خاص. کارهای هنری من وام دار منطق فوکو و دلوز هستند. هنر مدرن و معاصر که فضای به شدت مفهومی دارد، یی هیچ قیدی وابسته به فلسفه است و فلسفه مدرن از طر ر ف مکمل هنر است. اگر چه توقع چنین پیوندی بین هنر و فلسفه مدرن از فضای هنری افغانستان نمیرود اما هیچ بعید نمیدانم که در اینده این اتفاق برای هنر افغانستان نیز بیافتد.
اما اگر برگردم به ریزوم و ارتباط ان با نقا یش یا هنر، هیچ جای شک و تردیدی باقی نمیماند که این دو مقوله گویی دو روی یک سکه هستند. هنر چیزی جز خودش و طبیعت قابل مقایسه نیست، ریزوم این مفهوم فلسفی برخواسته از طبیعت اینه مقابل هنر است زیرا ریزوم، برخلاف درخت حتا اگر تماما شکسته یا از هم گسسته شود باز هم می تواند حیات خود را از سر بگیرد و در جهات دیگری رشد کند. مگر جهان هنر غیر از این است؟ مگر مخالفان هنر توانستند یا خواهند توانست جلوی امواج خروشان هنر را بگیرند. اگر بت های بامیان را ویران کردند، اگر نقا یش ها را سانسور کردند، اگر پالمیرا را با خاک یکسان کردند و اگر در گالری ها را بستند، مگر توانستند انگشتان هنرمندان را قطع کنند؟ مگر میتوانند ذهن هنرمندان را از هنر عاری کنند. هنرنامیر است، هنر پویا است.

ریزوم )هما نطور که از شکل ظاهری اش هم پیداست(، فاقد مرکز و رده بندی، عاری از دلالت و بدون راهبر است و برخلاف درخت به طور نامحدود گسترش مییابد و قادر است فعل بودن را به چالش گرفته را به نمایش بگذارد و این جهان هنر است، جها نی که مرکزیت در ان نیستی است، نیتی هنر و هنرمند. هنر بدون رهبر است چون همیشه وجود داشته، تا جهان و طبیعت وجود دارد هست و از طرفی هنر خلق میشود. هنر شدن هنرمند است و شدن جهان درون هنرمند.
ریزوم ارتباط است، هنر خلق میشود تا ما را با جهان درون هنرمند مرتبط سازد، تا درون هنرمند به جهان بیرون ربط پیدا کند و در نهایت از ذهن به ذهن دیگر منتقل شود.
دلوز میگوید ریزوم ضد تمرکز و نظم معمول است، هنرخلق میشود تا تمامی نظم های نظام مند ساختگی دست بشر را به یکباره بی شکل کند و سطح هموار ذهن آدمی را ناهموار سازد. نظم هنر در بی نظم ساختن امورات تصنعی جهان ماشینی ماست.
باری اگر ساعت ها به خصوصیات هنر بپردازیم نه آنها را پایانی است و نه در قالب کلمات میگنجند و چون ریزوم پهناور است که به هرگوشه راه یافته و نمیتوان همه آن را شرح د

تولیدهای اعضای حلقه

حاوی سخنرانی‌ها، و کارگاه ها