شبگیر پولادیان، مرثیهپرداز افق فاجعه
سالار عزیزپور
“شبگير پولاديان “نامی از میان نامها
نام از یک منظربدون انواع دیگر کلمه در جا میزند. در کنار نام( اسم) قرار گرفتن صفت، قید، فعل و… در بسا موارد الزامی است. چهگونهیی چیدمان افقی کلمهها بر بیناد بافت جمله ساختار زبان را بر ژرف ساخت زبان عیار میسازد.
یک نام دیگر هم داریم. که در زنجیرۀ دال ومدلولها و فضای متن زبان پارسی دری معنایی زیادی را بازتاب میبخشد.
در میان نویسنده گان، نویسنده گانی داریم که نام وشهرت جهانی دارند ونویسنده گانی که نام ونشانی در قلمروی زبان و ادب پارسی . پیوست با آن نویسنده گانی داریم که شهرت محلی و ولایتی دارند. و نویسنده گانی که اصلن هیچ شهرت ونامی ندارند و در واقع برای خود وسایۀ خود مینویسند!
نامها ونشانها در افغانستان گزینش و کارکرد به ویژه خود را دارد. این نامها،چند دهه پیش يا از سوی دولتها مطرح میشد ویا از سوی مراکز وکانونهای خاصی که با دریغ بیشتر آن هم دولتی بودند وکمترین جایی برای نهادهای مدنی و مردمی میگذاشت .اما امروز در کنار دولت ، رسانههای تصویری وگفتاری خصوصی وشخصی جایگاه و موقعیتی به هم رسانيده اند .که این نهادهای خصوصی در برکشیدن نام ونشانها شگرد وشیوه های به خصوص خود را دارد. آخرین الگو و صورت مطرح کردن آدمها، دنیای دیجیتال( رخنما، أنيستا گرام…) است که با شمار پسند ولایک، گل وستاره آدمها را به گونۀ دیجیتالی مطرح میکند و وارد بازار شهرت و بده وبستان میسازد.
در مطبوعات غیر بازاری چند دهه پسین، نامِ ” شبگیر پولادیان” پس از واصف باختری، لطیف ناظمی، روستا باختری، و به ویژه در میانِ جوانانِ همنسلش همپای قهار عاصی، ، سمیع حامد و… مطرح بود. شاید طرح این سه نام یکی در کنار دیگر اتفاقی و تصادفی نبوده باشد. تا جای که میدانم؛ ردیف شدن این نامها( قهار عاصی، شبگیر پولادیان و سمیع حامد) بیشتر از خط ونشان وقلمِ استاد واصف باختری برای نخستین بار رقم خورده است.هر چند طرح نام ونشان، خود به ذات خودــ از سوی هر کسی که باشدــ ضمانتی برای ارزش متن وماندگاری مولف نمیتوان باشدبا آن هم نقش استاد واصف باختری در آن روزگار حثيت شمشیر دو پهلو را داشته ست هم در برکشیدن وهم در بدآموزی! عکس آن هم صادق است. به ویژه در جامعهیی که هنوز که هنوز است ما از کینهجوییها ، حسادتها ، کمزدن افراد وزمینۀ سازی برای بدنام کردن دیگران به غیر از حلقه وگروه خاص فارغ نشده ایم به جای پرداختن به متن، حتا به نقد مؤلف به مفهوم سنتی آن تن در نمیدهیم. این گونه داوریها زیر نام نقد، فضای بی اعتمادی،بد فهمی وبد آموزی را در میان مخاطبان دامن زده است. و درنگ بر نقد ژرف و امروزی و متن محور را از نظرها دور داشته است. برای دقت در نقد یک متن ، سخن آندره ژید را بایست از یاد نبرد. زمانی که کتابی” در “جستجوی زمان از دست رفته” به ناشر وکارشناس یعنی همان ” آندره ژید” میدهند. اندره ژید پس از بازنگری کتاب به صاحب امیتاز چاپخانه میگوید: ” کتابیست غیر قابل خواندن وغیر قابل چاپ.” بعدها اندره ژید از این داوری و فتوای شتاب زده اش پیشمان میشود و از مارسل پروست معذرت میخواهد.
*از نام به سوی متن
*
زمانی که دوست مهربانم عصمت سیفی از کابل به پیشاور آمد . با کوله باری از پیام و متن و “روزن.” چکامهیی بلند بالایی را ازپولادیان در”روزن”، خواندم. روزن که از سوی” بنیاد آزادی فرهنگ” به چاپ میرسد.بنا بر روایت عزیزالله ایما وشمار دوستان دیگر:” بنیاد آزادی فرهنگ” یک نهاد مستقل ومتکی بر ارزشهای ملی وفرهنگی بود.شماری ازاستادان، شاعران ونویسنده گان در آن نقش مرکزی داشتند؛ از جمله میتوان از شبگیر پولادیان، اکبر سلام، عصمت سیفی، عزیزالله ایما، انجینر کریم، گل احمد یما، شیر محمد خارا، ایوب، یاسین طهیر، خالده فروغ وشمار دیگر… نام برد.
از همان روز گاران به بعد به ویژه پس از رحل اقامتم در مونش( المان) که بیست ونو سال از آن میگذرد.من با دو پولادیان طرف بوده ام. شبگیر پولادیان شاعر ونویسندهیی که” فراز برج خاکستر”، ” در افق فاجعه” و… را نوشته است وپولادیانی که قلب سخاورز دارد وتمامی فهم ادبی وتجارب خود را با دوستان صادقانه در میان میگذارد.مقدمه” آخرین وخشور” نخستين دفتر سروده هایم. كار وهمکاری در شورای دبیران” رستاخیز” همراه با دوست دیگر مان احسان سلام. خود نمونههایی در این راستا میباشد.
از “فراز برج خاکستر” تا ” .. افق فاجعه”
*
پولادیان در میان شاعران ومنقدان معاصر به عنوان قصیده سرا ــ پس از بهار، خلیلی ــ مطرح است.با دریغ این برجستهگی در قصیده سرایی، بیشترین نقاط قوت پولادیان را در سرایش دگر قالبهای شعر از نظر کمرنگ میسازد.
طرح این مساله به این مفهوم است که پولادیان در سرایش شعر نیمایی، سپید وحتا شاملویی و … دست بلند وتوانا دارد.اما این تمرکز بيش از حد پولادیان بر قصیده ،جایگاه دیگر قالبها را در شعرش کم رنگ و حاشیهیی میسازد. وگرنه سرودههایی از این دست در دفتر شبگیر پولادیان کم نیست.
در متن سرایشی پیوسته آمده به این سطر عروج وچکادی از تنوع کارنامۀ سرایشی شاعر را به نمایش میگذارد:
مـردان دار
(1)
مردان به زیر دار
چو منصور می روند
با نینوای سرخ “انالحق”
در هالۀ شقایق خونین
بر موج های سرکش دریای خونفشان
با بادبان گردن مغرور می روند
مردان به زیر دار
کمر می کنند چست
با قامت بلند و تنی چون ستون نور
“رویی چو صد هزار نگار” فرشته خو
در پیکر برهنه چو خورشید می شوند
مردان به زیر دار
از جامه های عاریت ننگ ونام خویش
عریان تن اند
مردان به زیر دار
در زیر لب سرود ظفر ساز می کنند
مردان به زیر دار
مزامیر پاک را
با واژه های سوخته آواز می کنند
مردان به زیر دار
قیام قیامت اند
تنوارۀ تهاجم سیل شهامت اند
بر بادهای تهمت تلخ رجاله گان
پولاد ناب و صخرۀ کوه نجابت اند
مردان به زیر دار
بر راهوار نادرۀ سرنوشت عور
آن گونه جا کنند که گویی
به تخت عاج
یا برچکاد دورترین قلۀ غرور
مردان به زیر دار
با یک دو گام
فاصلۀ “مرگ” و”عشق” را
در جادۀ به وسعت اسطورۀ زمین
پیوند می زنند
مردان به زیر دار
از دشمن پلشت نه اندیشه می کنند
خاموش می روند
پاسخ نمی دهند
(2)
تاریخ سفله گردش جاوید دارهاست
داری کشیده تا خط خون و خیانت اش
داری رسیده از سفر بی نهایت اش
داری به چارسوق زمان هر زمان زنند
داری که در میانۀ هر “شارسان ” زنند
داری ستاده بر سر” بازار عاشقان”
داری نشسته در شفق سرخ آسمان
در “بلخ”
در “عراق” و “حلب”
تا به “جل جتا”
خورشید شعله ور به دل خاوران زنند
ای مردم نشسته به پای بلند دار
“بگریسته به درد”
هزاران هزار بار!
اشک شماست بدرقۀ سر بدار ها
چشم شماست همسفر افتخار ها!
تنها سری که می شکند
سقف چرخ را
تنها سری که ذروه به خورشید می برد
این سر بدارهاست
این قلۀ شکوه همه افتخارهاست!
مردان دار قلب خروشان امت اند
مردان دار قلۀ تاریخ ملت اند!
کابل ــ میزان 368
*
ـ از”فراز برج خاکستر” تا ” … افق فاجعه”
*
قصیده( چکامه)، یکی ازقالبهای شعر سنتی فارسی است که تعداد ابیات از چهارده تا هفتصد بیت میرسد. در یک وزن ویک قافیه سروده میشود. به استثنای بیت نخست که هموزن و یک قافیه است دیگر تمام مطرعههای دوم از قافیه بیت اول پیروی میکنند.
متحوای ومضامین قصاعد در سدههای پیشین بیشتر مدح شاهان و دولتمردان بوده است اما بعدها در خدمت عرفان و عارفان قرار میگیرد.در روزگاران سده پسین به ویژه در دورۀ بازگشت به سبکهای کهن این قالب ازسوی بزرگان ادب، همچون: بهار در ایران، استاد خلیلی در افغانستان ولاهوتی در تاجکستان در خدمت وبیان سیاست و موضوعات معاصر قرار میگیرد. این که شبگیر پولادیان با قصیده چی میکند، پرسشیست که در این جا مطرح میشود؛ به خصوص در روزگار بحران فلسفه، ادبیات ومتن ! در این متن به ویژه گی ساز وکار پولادیان در قصیده میپردازم.در آغاز مخاطب را به خوانشِ قصیدهیی از پولادیان فرامیخوانم:
می نمود آیینه بردوش از گل و باغ و بهار
اختری از کهکشان دوردست شعله بار
انفجار نور جاری دردمیدن های صبح
جاری خون غروب سرخ شام انتظار
شب سرودی از خروش یک خروس شبزده
باغ غوغای چناری سهره و گنجشک و سار
یک درخت سبز رقصان در مسیر تند باد
آذرخشی رسته ازدامان تندرهای هار
یک پری کوچک سبزینه رنگ سبزپوش
یک گل رؤیای رقصان روی موج جویبار
برگ های سرخ شعر سبزگون خواجه بود
بررواق خانه پهلوی دو سه سیب و انار
باغ فردوس برین جانماز مادرم
گفتگوی با خدا در لحظه های با وقار
گاه خوابی بود رؤیاخیز، شیرین و شگرف
گاه کابوسی درون دخمه یی پر مور ومار
درخموشی گفتگویی ،گفتگویی در سکوت
گنگ و ناپیدا چو فریاد برون از اختیار
یک کسی ناگه مرا از جمع بیرون می کشید
می نشاندم گوشه یی در خلوت آیینه وار
یک کسی در لانۀ گنجشک فکرم می خزید
مثل مار خوش خط و خالی به دنبال شکار
رازهای مانده در بن بست دیوار خموش
گوش های موش دیوار ستبر موشدار
چون خروش سیل از دامان سبز دره ها
چون پرند ابر روی شانه های کوهسار
درد پنهان گریز چشمه از زندان سنگ
ره کشیدن سوی دریاهای ناپیدا کنار
یک شبی از در درآمد چون نسیم از پنجره
بامدادی روشن از رؤیای رنگین بهار
دیدمش آری گریبان چاک ومست مست بود
دست افشان چون سرود مست مست آبشار
گام هایش بازتاب موج می آمد به گوش
لیک از خورشید بودش حلقه ها در گوشوار
گفت: ای دیوانۀ خواب و خیال و آرزو
مانده در خود تک درخت دورازهربرگ وبار!
این منم همزاد تو ای آنکه می جویی مرا
روزو شب درخویش با گمگشته گی ها سردچار
دیده بکشا بازخواهی دید در من خویش را
من پر از آیینه گی های توام آیینه وار
د یده مالیدم که بیدارم ببینم خوب تر
کیست این ناخوانده مهمان پر از نقش ونگار
دیدمش پرواز را بکشود پر ققنوس وش
برفراز خانه گم شد در هوای پر غبار
وانگهی ابر بهاری سخت باریدن گرفت
تندر وحشی فروکوبید طبل مرگبار
آذرخشان چهره مالیدند پشت شیشه ها
کلبه ام شد سایه روشن های رؤیاهای تار
جای باران ریخت بارانی ز رؤیاهای او
من پر از رؤیای او درخویش ماندم سردچار
بعد ازآن او بود هرجا سایه سان دنبال من
مثل همزادی پر از من درهمه گوش و کنار
کودکی های مرا می زیست در خواب وخیال
می تنید از نوجوانی حله های زرنگار
لانه ها می بست بر سقف ستون خانه ام
چون پرستوهای عاشق در سرآغاز بهار
وه چه شب هایی که با او شام را بردم به صبح
روز را تا شب به سودایش بدون کار و بار
خواب را در چشمۀ مهتاب می شستم بسی
رنگ شب می رفت با صابون صبح نقره کار
من به دست خود سحررا لمس می کردم چنین
دامنم پر از پرند اختران شعله بار
روی دوشم روز سرمی ماند می خوابید دیر
در بساط پرنیان آفتابی سبزه زار
وانگهی در برکه های سرخ قلبم می شگفت
باغ پر نیلوفر پر رنگ و بو از کنار
گه بلوغ سبز را با من چو رؤیا های سبز
زیر خرگاه بلند بید مجنون در بهار
دست در دست پری یی کوچک سبزینه پوش
برفراز قاف پر افسون عشق پر شرار
او که می افشاند گیسو در مسیر تند باد
او که می رقصید روی فرش سرخ لاله زار
گه مرا از بند ماندن می رهاندی با سفر
تا دیار ناکجا رفتن به بال اختیار
وه که از کوهان شب پرواز را ره می زدم
تا هزاران سال نوری کهکشان نور و نار
غوطه در کیهان دور بی نهایت می زدم
مثل خورشید رها از دام زنجیر مدار
شیر می نوشیدم از پستان سرخ اختران
شیرگرم کهکشانی آفتابانی تبار
می دویدم موج رقصان روی دریاهای ژرف
می نشستم ژرف تر در حفره های تنگ وتار
وه چه دنیاهای رنگین بود سیروگشت ما
با هزاران قصۀ ناگفته از پار و پیرار
گه به دشت جنگ با حماسه های پیرتوس
رقص شمشیر هزاران رستم و اسفندیار
در میان هایهوی پرملال دیو و دد
با چراغ پیر سرگردان به گرد شهر تار
گاه در بزم سرورانگیز کاخ سروران
با مزامیر سرود شاعران ماندگار
او مرا چون زورق مستانه بردریای مست
می ربود از خویش در امواج مست بیقرار
شعرمست مولوی می خواند چرخان روی موج
قصۀ شیرین پیر گنجه را بی اختیار
وه چه شب هایی که با حافظ به کوی میکده
بستۀ پیرمغان بودیم و رند باده خوار
گاه دستانم به بند وزن می پیچید سخت
سنگساری از قوافی بر سرم دیوانه وار
گاه در امواج سیال حضور شعرناب
با غریو و با غرنگ واژه ها بی بند وبار
گه مرا می برد سوی گیرودار زنده گی
سوی توفان های تارو تیرۀ گرد و غبار
نان من با اشک می اندود از غم های تلخ
باده ام می داد از جام شرنگ روزگار
خانۀ فکرم چکک می کرد چکه چکه خون
از بن سقف خیالات سیاه غار غار
گه فرو می رفت در گودال سرد انجماد
من به دنبالش به ژرفای زمستان های هار
سنگواری می شدم چون نسل دیناسورها
انقراض یک جهان خفته در پارو پرار
رد پایی مانده از گمگشته یی در نقش سنگ
هیکلی یخ بسته در سرمای سخت مرگبار
درد بیزاری ز دنیای پر از رنج و ستوه
پنجه می افگند بر جانم چو چنگ لاشخوار
گهگاهی خسته ام می کرد از پر چانه گی
چشم می پوشیدمش، می ماندمش در انتظار
وانگهی می آمد از سر، روزهای دیگری
غرق در مرداب های زنده گی درگیرودار
خورد وخوابی، نیش و نوشی بود مثل دیگران
در جماعت می خزیدم مارگون و مور وار
باز می دیدم که فوج لشکر بیهوده گی
از دروبامم فرو می ریخت چون گرگان هار
باز می دیدم که چیزی رفته از دستم برآب
صد گل پر رنگ وبو چونان گلاب وکوکنار
باز می دیدم که بی او در میان تیره گی
زنده گی می خورد بر تاق فراموشی غبار
وه خدایا او کجا شد من چه بد کردم به خویش
تا به خود می آمدم ، می آمد از در اشکبار
شانه های اش خسته از سنگینی باری که من
می کشیدم روی دوش خسته و نا استوار
گریه می کردم به پایش تا که دل می شد تهی
از شرنگ تلخ و تار نیش و نوش روزگار
او مرا باری تسلی بود و تسلیم و سکوت
در تمام لحظه های اضطراب و اضطرار
یک شبی در غصه بودم سوگ تلخ خویش را
در غم مرگ برادر سخت تلخ و سوگوار
ناگهان در اشک هایم شد به شکل مولوی
گفت: ای دلخسته از دلمرده گی ها هوشدار
مرگ آغاز دیگر سوی نهایت رفتن است
تا سرانجامی که از آغاز می راند سوار
راه ما خط قطار مثنوی معنوی است
از بدایت ها دویدن در نهایت ها قرار
قصۀ رفتن ز جابلقا به جابلسا منم
خاوری مردی به صحراهای مغرب رهسپار
او مرا حتا به غربت کرد یاری همچنان
تا نباشم مسخ را بازیچه های دستکار
از پریدن گرچه واماندم درین زرین قفس
در هوا پیمای او بی بال پروازم سوار
او مرا هرجا که خواهد می نشاند بیدریغ
گاه در بکوای سوزان گاه بر دشت تخار
هرکجا دوزخ برآرد سر، کشاند پای من
گه به خونین شهر کابل گه به اشک افشان مزار
گاه با تندیس بودا، قتل عام سنگ ها
گاه با تنپوش سرخ انفجار و انتحار
بر خط پنجاه مرا گویی رسانده پنج روز
لیک با بار هزاران سال رنج بیشمار
گردش ایام را در من دهد فرمان ایست
بی زمانی را تو گویی کرده در من پایدار
پادزهر زهر مار اعتیاد روز و شب
خانۀ امن گریز از هیچ و پوچ روزگار
رفته گر دارو ندارم در ره اش اما چه باک
برکف درویش من برتر ز گنج شاهوار
این همان رنگین کمان هفت رنگ زنده گیست
با هزاران چهره در آیینه هایم آشکار
او من من، من همان اویی نخستین وی ام
با سرشت خود سرشته سرنوشتم بار بار
مرحبا پیدای من پیدای ناپیدای من
رونق دنیای من سرمایه های اعتبار
شعر من ای جاری جاوید جوی جان من
قلب خونین مرا با خون هستی آبیار
نقش تذهیب خوش دیباچۀ دیوان من
معنی متن کتاب جاودان افتخار
هست وبود من بود وابستۀ موجود تو
با تو آغازم سرانجامت مرا پایان کار
*
شبگیر پولادیان، مرثیه پردازِ افق فاجعه
*
قصیده در زبان تازی به معنی مطلق شعر است.در این گونه شعر ، شاعر آماجِ به ویژهیی را برای سرودن نشانه میگیرد.به گونۀ نمونه: مدح یا موعظه … گاهی گروهی، دیگر انواع شعر را ، از قبیل مثنوی یا ترکیب بند را نیز شامل قصیده میدانند. که در پارسی آن را چکامه میگویند.
وشعر همان بازتاب بیتابی درون شاعر است که در زبان اتفاق میافتد. بدون این بیتابی درون کمتر شاعری تنها با کوشش میتواند، این نبود را جبران راکند.با این نگرش شاعران را به کوششی وجوششی دستهبندی کرده اند وپولادیان بیشتر یک شاعر جوششی است تا کوششی. چرا که کار سرایش قصیده برای شاعران کوششی بسیار شاق وطاقتفرساست.
در این جستار کوشیده ام که شبگیر پولادیان را در جایگاهِ شاعرِ قصیده سرا به خوانش بگیرم.
به باور” شمس قیس رازی”: ” شعرکلامی موزون، مردف ومقفی است. بر بنیاد این باور، واحد شعر بایست مصراع باشد نه بیت. چرا که بیت سوم در اغلب قالبهای شعر قافیه وردیف یکسان را یدک نمیکشد. درقصیده به مفهوم کلاسیک آن مصراع اول و دوم با تمام مصراعهایی دوم هر بیت، مقفی، مردف است.
در قصیده یی که در این جستار خوانده اید به نکات زیر در این چکامه توجهتان را میخواهم:
ـــــ موسیقی کناری” قافیه ” و “ردیف”
ــــ جایگاهِ پیشامتن و بیتامتن
ــــ افق روایت
ــ ترکیب واژه گان
ـــ اجرای زبانی
ـــ من شاعر و” پولی فونیک”
*
موسیقی کناری…
*
می نمود آیینه بردوش از گل و باغ و بهار
اختری از کهکشان دوردست شعله بار
انفجار نور جاری دردمیدن های صبح
جاری خون غروب سرخ شام انتظار
شب سرودی از خروش یک خروس شبزده
باغ غوغای چناری سهره و گنجشک و سار
*
کلماتی چون: بهار، زار، انتظار، خویبار، سار، کوهسار، نگار، گوشوار،مار، اختیار،.. از شمار قافیههای غنی است. میدانیم که ما از یک منظر، دو نوع قافیه داریم، یکی غنی ودیگری فقیر. در این قصیده این قافیههای غنی است که با مصوت بلند، آهنگ و موسیقی قصیده راصلابت دیگر بخشیده است. هر چند این کلمات در چایگاهِ قافیه در صدها قصیده دیگربه تکرار آمده است. تکرار این قافیهها در فضای متن دیگر ویک چیدمان دیگر به زیبایی متن نه تنها صدمه نمیرساند، بل متن را پر از موسیقی شاعرانه ساخته است.
ــــ جایگاهِ پیشامتن و بیتامتن
“هیچ متنی را نمیتوان به تنهایی و بدون اتکا به متون دیگر فهمید، زیرا نمیتوان از استفاده کردن لغات و عباراتی که دیگران قبلاً استفاده کردهاند اجتناب کرد؛ بنابراین بینامتنیت نشان دهنده آن است که همه رویدادهای ارتباطی به نوعی به رویدادهای پیشین مربوط اند و از آنها بهره میگیرند. یک متن را میتوان حلقهای در یک زنجیرهٔ بینامتنی دانست. یعنی مجموعهای از متون که در آن هر متن عناصری از متن یا متون دیگر را در خود تعبیه میکند” دانشنامۀ آزاد
حضور وزن این قصیده، قافیه وبسیاری از واژه گان ساده وترکیبی این قصیده در زبان و بستر شعر؛ خود میرساند که هیچ متنی از هیچ سر بلند نمیکند، بل در بستر زبان وفضای ادبی از پیشا متنهایی خود بهره میبرد وبه کمال میرسد.
این قصیده گفتمانیست میان مؤلف، حافظ، فردوسی ومولانا. در زنجیرهیی از پیوند این متون( قصیده) این متن در پیوند به ارجاع فضای متن حافظ، فردوسی ومولانا قابل باز خوانی وتأویل میشود.
*
ــ افق روایت
کار خلاق شاعر در این قصیده این است که نظم سنتی، تشبیب ومدح و… بر هم میزند وشاعر از روایت با خود ــ حدیث نفس ــ وگفتگو با دیگر پدیدههای طبیعی شعر را در فضای گفت وگو و رؤیا و حدیث نفس رها میسازد. در واقع نظم روایت در این چکامه روند وروال معولی وتکراری را ندارد.
*
ــ ترکیب واژه گان
در این متن از ترکیب واژه گان خوشریخت چون: ” گنجشک فکرم” کمتر اثری دیده میشود. واما این متن با داشتن مصراعها و عبارات خوشریخت این کمبود را تا اندازهیی کم رنگ میسازد.
*
ـــ اجرای زبانی
*
این قصیده از منظر اجرای زبانی بر پای آشیل خود میچرخد.زبان یکدست، شسته و رفتۀ ادبی که در توان آن شک وتردیدی نیست. اما این زبان زمانی که در روایت متنوع یکدست و یکرنگ میماند. خود ناتوانی متن رادر بازتاب رنگین کمانی از روایت آفتابی میسازد.
*
ـــ من شاعر و” پولی فونیک”
پایان سخن!
الیوت میگوید:شاعر کسی نیست که بیان عواطف شخصی میکند. او کسی است که بیان وسیله وهنر میکند. یعنی او به عنوان یک کاتا لیزور وارد میدان میشود، خودش را کنار میکشد واجازه میدهد که جمع به جای ” من” او حرف بزند واین جاست که قصیده به صداهای مختلف زبان میبخشد و مجوز صادر میکند. و قصیده بیشتر به زبان و متن امروز همصدا میشود.